حسن حسن زاده آملى

307

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

و بر حال خود چنان كه هست به يقين و عيان آگه و واقف نگشتند از آنكه چيزها را بيرون از خود پنداشتند ، و طلب معقولات كه در عقل بود بر نسق و هنجار محسوسات كه بيرون از حسّ بود مىكردند ، و ندانستند كه ميان عاقل و عقل و معقول هيچ آلت و واسطه نتواند بود تا عاقل به عقل ، معقول خود را بدان آلت دريابد ، و ميان حسّاس و حسّ و محسوس آلت‌ها و وسائط بايد تا بدان آلات و وسائط حسّاس به حسّ ، محسوس خود را دريابد . و حسّ نه هر گه كه خواهد محسوس خود را تواند يافت ، و عقل هر گه كه خواهد با معقول خود تواند نگريست از آنكه معقول از عقل جدا نيست و دايم درو به فعل باشد و جدا شدن ازو معقول را تصوّر نتوان كرد ، از آنكه چون معقول ازو دور باشد نه عقل بود ، كه عقل آنگه باشد كه معقول با او بود ، و حسّ از محسوس جدا تواند شد كه محسوس درو نبود جاويد . و گاهى حسّ ، حسّ به فعل بود و گاهى به قوّت ، و در عقل هيچ چيز به قوت نباشد الّا به فعل ، بدان معنى كه اگر در عقل چيزى به قوت بودى پس چيزى جز عقل او را در عقل به فعل آوردى ، و جز عقل نادانى و عدم باشد ، و به نادانى در عقل دانائى را به فعل نتوان آورد ، و پس هيچ چيز در عقل به قوت نتواند بود ، بلكه به فعل باشد . و حسّ به قوت و محسوس به قوت به وسايط با هم به فعل آيند ، از آنكه محسوس در حسّ نباشد دايم ، و معقول در عقل باشد جاويد . و حسّ اصل و بنياد محسوس و وسايط نيست ، و عقل اصل و بنياد معقول است . و چون عاقل معقولات خود بود هر معقولى را به معقولى ازو عام‌ّتر در خود بنگارد ، و چون عاقل خود بود ، أعنى معقولى نباشد بالاى او كه بدان معقول ، خود را دريابد ؛ همهء معقولات را در خود بيابد به يك‌بار ، از آنكه خود ، عاقل و عقل و معقول است . و احوال حسّ نه چنين است ، اگرچه در حسّ به قوّت همهء محسوسات بود ، ليكن تا به دو نرسد به وسايط از خارج ، در نتواند يافت يك‌يك را . و نيز ممكن نيست حسّ را كه چند محسوس به يك‌بار دريابد ، از آنكه حسّ